وقتی سالی به انتهای خود می رسد و در آستانه ی روزی نو از سالی نو قرار می گیریم ، حسی همراه با شادی و غم به من درس می دهد . شادی از نوروز و غم روز دیرین . سال 1386 هم گذشت تا صفحه ای از تاریخ زندگی ما انسانهای ایرانی و سرگذشت این کهن بوم و بر ورق بخورد و تاریخ نویسان در آینده در مدح و کین ما بنویسند و ما باشندگان این سرزمین مورد قضاوت قرار گیریم . نمی دانم فرزندان ما زیر آن طور در مورد ما قضاوت می کنند ، آن گونه که ما در مورد نیاکانمان داوری کردیم !
شاید برای خوردم هم عجیب باشد که سالی که گذشت علارقم انبوهی ار مصائب گاه جبران نشدنی و سختی ها ، زنج ها ، تحقیر ها و با تمام آنچه بر ما در سیاست ، فرهنگ ، اجتماع ، اقتصاد و قضاء گذشت و تمام دادخواهی های که نه دادگاهی بود که داد بستاند و نه ردایی که بر تن عادلان بنشیند و تمام آن دوستیهای که به نسیمی رفیقان ، نارفیق گشتنند و نارفیقان لبخند کذایی بر دهان و با تمام آنچه باید گفت اما زبان از شرم نمی گوید و دستان از حجاب نمی نویسد ، با تمام این احوال زار، برای من سال آرامی بود. صد البته که این آرامش نسبتی دارد با دگر سالان که نه شرم داشت و نه حیا و چونان حریصانه روزهای زندگی ام را نابود ساخت که بسیار زمان بود تا از سیلی سخت آن بیرون بیایم .
بسیاری از معضلاتی که فکر می کردم سال پیشین کمر به حل آن ببندد همچنان پا برجاست و اکنون نیک می دانم که این خوره هایی که سرزمینمان را آرام و در انزوا و کم کم می خورد و هیچ از آن باقی می گذارد به همین سادگی حل شدنی نیست . نه ما مردمی هستیم که بخواهیم آن را از سر خود برداریم و نه حاکمان همه چیز دان ما می خواهند.
پس بار دیگر از آن رو که در برابر او تسلیمم دست به دعا بر می دارم که
ای دگرگون کننده قلب ها و دیده ها
ای تدبیر کننده شب ها و روزها
ای تغییر دهنده سال ها و احوال
دگرگون کن حال ما را به نیکو ترین حال