رمضان ماه عجیبی است. ماهی است چون دگر ماهان، با همان روزو شب ، با همان سرشت زمانی ، با همان ساز و رقص ... و هزارو یک دلیل و منطق که این چند روزنباید فرقی با روز های دیگر کند.
اما دریغ ، هزاران دریغ که سراسر شهر الرمضان بدون هیچ دلیل قانع کننده ای با تمام روزها و ماه ها تفاوت دارد. این ماه به قول حضرت مولانا « چیز دیگری ایست »
ساده دلان آن را عذابی علیم می دانند برای کردار و رفتار ، جاهلان آن را سنتی عربی می دانند دون شان ایرانیان پاک نژاد ، متشرعان به دنبال ختم 144 سوره و 6223 آیه قرآن اند تا گرفتار خداوند قهار و جبار نشوند، محتسبان گرداگرد شهررا با چراغ می گردند تا روزه خواری بیابند برای تعزیر و می گساری برای حدود الهی! افسوس که ندانستند لسان الغیب چنین وعده داده که
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
- سپیده دمان برمی خیزی تا « اسیر خواب نشوی» و « دولت بگیری» ، به یاد گذشتگان این گیلان زمین می افتی ، زمانی که برای آگاه کردن مردم از سحر، جارچیان در کوی و برزن ندا سر می دادند « سحر خوران ویریزید سحر شمه ر صوب بو » ، هوس می کنی یک بار در تمام عمرت به کوچه بروی و این شعر را بخوانی ! کمی که فکر کنی می فهمی که مسلما عاقبت خوبی در انتظارت خواهد بود ! رادیو را روشن می کنی و چیزی می خوری ... ضبط را روشن می کنی ، دعای سحر با آواز زنده یاد سید جواد ذبیحی- آن ثنا گوی خاندان پهلوی! و آن قربانی جوشش نفرت و خشم سرکش حاکم شرع – و آرامش صبح گاهان.
تا غروب «انبان ز نان خالی » می داری تا « گوهر اجلالی» به دست آوری.
در آخر در سفره ای می نشینی با « نان» ، « سبزی» و « کاسه داغ محبت»
و غبطه به فرهنگ ایرانی می خوری که ازعجایب روزگار است . در برابر آن ابوالارتجاعیون که موسیقی و آواز را از پلیدترین منکرات می دانند، ناگاه می بینی روان شاد موذن زاده ، اذان را در ردیف های آواز ایرانی می خواند- گوشه روح الارواح از دستگاه بیات ترک(زند) – به وقت غروب آواز استاد شجریان را می شنوی با دعای ربنا در دستگاه ماهور و با مثنوی آواز افشاری خداوندگار مولانا
اين دهان بستي دهاني باز شد
تا خورنده لقمه هاي راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوي خوان آسماني کن شتاب
گر تو اين انبان ز نان خالي کني
پر ز گوهرهاي اجلالي کني
طفل جان از شير شيطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
چند خوردي چرب و شيرين از طعام
امتحان کن چند روزي در صيام
چند شبها خواب را گشتي اسير
يک شبي بيدار شو دولت بگير
و هزار و یک سخن ناگفته که چهره فرهنگ ایرانی را بر دیوار سترگ اسلام نمایان می کند.
رمضان به واقع ماه عجیبی است!
س.ا.کوهزاد
هرگز او را ندیم.در تمام دوران نوجوانی، زمانی که در افکار خود خواستار دگرگونی جهان بودم، همیشه خودم را مییت یکی از رزمندگان و مجاهدان "صاحب آمر" می دیدم. و چه لذت بخش بود با او بودن ، با او جنگیدن و با او زندگی کردن حتی اگر در خیال ها ، افکار و رویاهای یک نوجوان باشد.
وقتی رفت برایش گریستم. بسیار گریستم.در وقت تنهای به گوشه ای می خزیدم و برای رفتنش اشک می ریختم. آنقدر گریستم که گویی بخشی از وجودم به آتش خشم و نفرت سوخته است.که چرا او را ندیدم و برای او مبارزه نکردم و... و اکنون نیز پس از شش سال از شهادت آن رادمرد هر گاه به او می اندیشم بغض غریبی سراسر وجودم فرا می گیرد و هزاران بار افسوس می خورم که چرا آن انقلابی آمریکای لاتین در جهان به- حق- چنین شهرت رسیده رسیده اما از آن خفته ی بر دره پنجشیر تنها ...
چندی پیش نوشته ای از دکتر رضا مردای غیاث آبادی دیدم که سخت مرا دگرگون کرد. بد ندیدم این متن پر از احساس را با شما نیز در میان بگذارم.
- مسعود هم رفت. آن شير دلاور پنجشير، آن پهلوان سرزمين مادري رستم، آن سردار آزادة وطن، آن مرد سرزمين مقدس آريانا.
مسعود هم رفت. آن چشمهاي عميق و درخشان و مهربان، آن پيشاني مواج و نگران، آن لبخندهاي اميدبخش، آن گامهاي استوار، آن دستان گشاده و مصمم، آن گفتار دلنشين و دوستداشتني، آن انديشههاي ژرف، و آن آرزوها و اميدهاي بلند.
چه سخت است گفتن و نوشتن در باره مسعود؛ در باره آن صخره سخت و تناور و پابرجا، در باره آن جويبار زلال و نغمهخوان، در باره آن گل خوشبوي رنگين، در باره آن آسمان پهناور آبي.
اي مسعود! تو اميدي كوچك نبودي. تو اميد يك ملت بودي. ملتي رنجكشيده، درد كشيده، ملتي تنها در اين جهان بزرگ، فراموش شده در كنار مام ميهن. آواره، بيمار، ناتوان.
اي مسعود! به من بگو چگونه میتوانم به آن پسرک كوچكی كه از كار سنگين و پر مشقت و تحقيرآميز روزانه به نزد مادرِ تنها و خواهر بيمارش باز ميگردد و ميگويد: "يك روز مسعود مياد و مارو با خودش به گلبهار ميبره، به خونمون ميبره"؛ بگويم كه مسعود رفته است، مسعود ديگر نيست. چگونه به آن پسرك بگويم كه تو تنها اميد خود در اين جهان بزرگ، در اين جهان لبريز از ثروت و لبريز از قدرت را از دست دادهاي؟ چگونه بگويم كه اميد تو قرباني تعصب و قرباني جهل «سياهپوشان» شده است؟
اي مسعود! افغانستان، سرزمين مقدس آريانا، برخواهد خاست، بر خواهد دميد، شكوفان خواهد شد؛ از ميان دانههاي نيرومندي كه تو بر زمينش افشاندي.
همه كوههاي هندوكش بر تو خواهند باليد؛ بر تو شيري كه دامنههاي پر غرورش را از هجوم بيگانگان دور داشتي و آنجا را به آهنگ هيچ سرزميني ترك نكردي. همه كوههاي سر به فلك كشيده و همه درههاي ايرانزمين، ايران بزرگ، بر دره پنجشير غبطه خواهند خورد كه گوهر پيكر خفته ترا در آغوش دارد. كوههاي پنجشير به خود ميبالند كه تو از دامانشان برخاستي. مادران كابلستان همچو تهمينه كابلي به خود ميبالند كه پرورنده رستمي ديگر بودهاند.
اي مسعود! رود پنجشير، نغمه خوش كوهساران خراسان باستان را به كنار آرامگاه تنهاي تو، به كنار آن درخت بيدي كه گفته بودي «يادگار نياكانت» بوده، ميرساند. باد بدخشان هر بامداد بوي خوش گلهاي صحرايي و نغمه پرندگان پامير، بام ايران، را براي تو به ارمغان خواهد آورد؛ پرندگاني خوشخوان و پرندگاني با سرودهايي غمانگيز.
مسعود! من ميدانم كه بلنديهاي البرز باستاني و كوهساران هُكر، به بلنداي قامت و آرمانهاي تو غبطه خواهند خورد. به ايستادگي و عزم تو همه كوهستانها همه قلههاي سركش غبطه خواهند خورد. تو آزادي ميهن را نخواهی دید؛ همانگونه كه كاوه آهنگر و آرش كمانگير نديدند.
اي وطن! كجاست آن شاهين بلند پرواز اَپورسِن؟ كجاست آن سيمرغ ياريرسان ايران؟ كجاست آن شير درههاي مغموم و فراموش شده؟ كجاست آن آهوي تيز روِ ستيغهاي سربلند هندوكش؟ كجاست آن بادِ آورندة نغمهها و سرودها؟ كجاست اي وطن؟ كجاست آن مردي كه همة جوانياش را به پاي آرمانهاي تو، به پاي سربلندي و سرافرازي تو ريخت؟ كجاست آن مردي كه قلبش تنها به عشق آزادي تو ميطپيد و ميگفت: "ما براي آزادي ميرزميم. براي من زيستن در زير چتر بردگي بدترين نوع زندگي است. اگر آزادي ما بر باد رفت، اگر غرور ملي ما شكسته شد، زندگي براي من كوچكترين لذت و ارزشي نخواهد داشت." او كجاست اي وطن؟
مسعود! كاش به همه گفته بودي كه با تو چه كردند. دشمنان را ميدانيم. كاش به همه گفته بودي كه «دوستان» با تو چه كردند. هموطنان، همسايگان با تو چه كردند و آنان كه با تو دست پيوند و دوستي داده بودند. افسوس كه تو تا زنده بودي جز به راز سخن نگفتي.
اي مسعود! تو امروز تنها در دامان پنجشير نيستي. تو در قلبهاي ملتي بزرگ هستي؛ در دلهاي صدها ميليون مردمان ايراني تبار زنده و جاويد هستي.
پنجشير هيچگاه تسخير نشد! چون تو در پنجشير بودي. هر جا كه تو بودي، آنجا دشمن نبود. پنجشير تسخير نشد و تسخير ناپذير ماند. ميهن ما تسخير ناپذير ميماند، با بذرهاي مردانگي و آزادگي كه تو بر زمين حاصلخيزش افشاندي. بذرهايي كه از دستان رستم و كاوه و آرش برگرفته بودي. و اينست كه حتي دشمنت به تو لقب «شير پنجشير» داد.
آه كجاست آن شاعري كه مسعود را بسرايد؟ كجاست تا روزهاي تنهايي او را در خيمهاي كوچك بر فراز كوهستانهاي وطن بسرايد؟ لحظههايي غرق در انديشههاي دور و دراز، چارهجويان رنجها و ناكاميه? مصيبتهاي مردماني كه اميدگاه چشمان منتظر آنان بود. لحظههايي كه تنها پسرش «احمد» را پند ميداد كه: "مباد وطنت، ناموست را رها كني و به كشورهاي ديگر روي". لحظههايي كه به دامان كتابخانه كوچك سفرياش، و يا در غروب غمانگيز خورشيد تخارستان به آواز گرم و غمگين «احمد ظاهر»، بزرگترین آوازخوان سرزمیننهای ایرانی، پناه ميبرد. آه كجاست آن شاعري كه بسرايد مسعود را و مويههاي تهمينههاي كابلستان را، مادران پهلوانان ايرانزمين را؟
چرا نميشنويد اين مويههاي تهمينه را؟ اين نالههاي هميشه در تاريخ تكرار شدة مادران ايران را، اين غصههاي كودكان وطن را، اين گريههاي آرام و پنهاني دختران ميهن را، اين مردماني كه به ناگاه تمامي اميد خود را برباد رفته ديدند. آنان كه فراموش شدهترين مردمان روي زمينند. آيا ديديد كه از پاي افتادن مسعود، نه بدست «سرخ درفشان» كه به دست «سياه درفشان» بود؟
بخواب اي سردار سرافراز! آسوده بخواب كه هيچگاه نتوانستي راحت و آسوده بخوابي. آسوده بخواب كه در روزهاي بيخبري ما، همة عمر و جوانيات را در دامنة كوهها، و خواب و آسايشات بر بستر سنگها سپري شد. بخواب و بگذار روانت در سراي سپند مزدا، در سراي نور و سرود، به آرامي باشد.
بخواب اي سردار سرافراز وطن! آرام بخواب در آغوش مام ميهن. مام ميهني كه به نداي «روان نياكان» و به فرمان «آيين كهن ايران» همواره زاينده و پرورندة فرزنداني همچو تو بوده است و «خواهد بود».
- تارنمای رسمی شهید احمد شاه مسعود
- تارنمای پژوهش های ایرانی- دکتر رضا مرادی غیاث آبادی-
س.ا.کوهزاد
چند روز پیش برای شرکت در همایشی درباره <میراث معنوی ماسوله> پس از چند ماه سری به این روستا زدم.با اینکه عاشقانه این بکرترین میراث فرهنگی گیلان و ایران را دوست میدارم اما کمتر پیش آمده سکوت و زیبایی پاییز و زمستان آن را به نکبت ترین روزهایش - تابستان و اوایل بهار- بفروشم.پنج شنبه ماسوله نفرت انگیز یود ! کمتر از خیابان های شلوغ رشت نداشت تا آنجا که تلاطم گردشگران... به توحش می زد.اما بعد..
چند تن از جوانان ماسوله که هنوز بی غیرتی مدرنیت نسخه بدل! گریبان آنها را نگرفته در< موسسه حفظ و توسعه پایدار ماسوله> گرد هم آمدند تا این شهر را از نابودی تدریجی نجات دهند.من هم به واسطه ایرانی بون ، گیلانی بودم و سد البته نسب خونی داشتن - پدر بزرگ مادری من ماسوله ای است- با این روستا عضو این موسسه ام. نمی خواهم گزارش همایش را بدهم چرا که به زودی منتشر خواهد شد .اما چیزی که مرا به جد ترساند سخنان یکی از استادان مهمان دانشگاه گیلان- دکتر کاوه- بود که به دور از سخنان کلیشه ای مسئولان پرتلاش و نابغه ی سازمان میراث فرهنگی ، هشدار بزرگی به همگان داد به واقع چراغ قرمز را برای ما روشن کرد.تنها گفت:
<۱۵ سال پیش گفتم باغ محتشم در حال مرگ است و اکنون به واسطه بیماری درختان باغ، مرده به حساب می آید و اکنون باز هم می گوییم تا دهه ی آینده فرزندان ما دیگر ماسوله را نخواهند دید. >
آیا میراث فرهنگی و معنوی ماسوله حفظ خواهد شد؟!!!!!
س.ا.کوهزاد