تبليغاتX
تاسیان

تاسیان

به نام خدای شب ، سکوت و تنهایی
یکشنبه 6 اسفند 1385 –سلول33 بازداشتگاه اطلاعات

 

اینجا وقتی شب فرا می رسد تو گویی تمام مصائب زندگانیت در برابر دیدگان ناتوانت قرار می گیرد.از فکر کردم به نداشته ها ،نخوانده ها و نکرده ها بیزاری و افسوس آنکه، با اندیشه در داشته ها ،خوانده ها و کرده ها چونان حسرتی تو را در بر می گیرد که از خیر هر نوع فکری خواهی گذشت!

شبهای سلول انفرادی عجیب کند گذر می کند و نور آن چراغ نفرت انگیز امانم در لیل و نهار ربوده است.اینها همه برای منی عذاب آور است که بیش از آنکه با روز باشم شب را ستایش کرده ام و از هر نوری از خورشید گرفته تا چراغ قوه بیزارم!

دیشب به بدترین وضع ممکن به خواب رفتم به قول ما گیلکان "سکرات" کشیدم تا چشم بر هم نهادم!در مکان گویی هیچ کس نمی خواهد تو لحظه ای آرام بیارای هنوز ساعتی از خوابم نگذشه بود که با صدای باز شدن قفل در بازداشتگاه – تنها صدای که از بیرون می شنوی - بیدار شدم و دانستم که ساعت دور وبر 6.30 روز6  اسفند است.ق - سرباز بازداشتگاه - همراه با یکی از زندانبانان که پیدا بود از دیگران بیشتر در اجتماع زندگی کرده در سلول را باز کرد و صبحانه را که مانند قبل نیمی از نان ،قالبی کره و بسته ی کوچکی مربا بود را به من داد همراه با آنها چای هم بود که آن را با پارچ ! در لیوان پلاستیکی من می یخت.(زندانبان قالبی کره را که احتمالا بچه ها نخورده بودند به من تعارف کرد ولی خوب چندان به آن دل بسته نبودم که در "اینجا" بخواهم خودم را به خاطر آن نمک گیر کنم)

از شب قبل بارش باران سکوت دیوانه کننده شبانگاهی را شکسته بود و آرامشی عجیب در آن سکوت ظلمانی ایجاد کرده بود.صبحها فقط می توان خوابید پس چه بهتر که آهنگ بارش در زمان خواب افکار پیچیده و درهم من را سامانی دهد. وای که  در آن لحظه سخت هوس شنیدن موسیقی "باران عشق " را کردم اما دریغ که آن موسیقی کجا و اینجا کجا!!

در این سلول(33) تمام سرمایه تو از زندگی خلاصه می شود به چند کتاب ،کلمن آب ،مشتی پتوی خاکسری و تکه های خشک نان که محفظه ای 2*3 در اطرافت پخش شده اند و اگر نتوانی کتاب بخوانی بی هیچ دلیلی دیوانه خواهی شد.به واقع این موجود چهارگوش کاغذی- کتاب – حتی در این مکان هم مونس آدمی است.

پیش از ظهر برای هوا خوری بیرون رفتم در آن باران سرد تنها "آرش" را دیدم که مشغول کشیدن سیگار بود.روحیه ای حساس و عصیانگر را دارد ،سخت نگرانش هستم نمی دانم درون سلول چه می کند اما این را درک می کنم که احتمالا بیش از ما (من و بابک) از بودن در سلول احساس نفرت و خشم می کند و از این فکر به وحشت می افتم که او وضعیت را به شکل بدی پذیرفته باشد و حق اعتراض را از خود سلب کند.

"بابک" را ندیدم !دیشب از شدت درد معده رنگ روی خود را از دست داده بود آن هم با آن بیماری سابقه دار ! در یک لحظه هزاران فکرنکبت  به ذهنم رسید فقط می دانستم هنوز در سلولش هست واما از حالش بی خبر بودم.

وقتی زمان نهار رسید منزجر کنند ترین غذایی که به عمرم دیده بودم برای خوردن آوردند.مشتی برنج سرد و ازآن بدترتکه ای از دم ماهی که گویی از درون خروار ها یخ بیرون آورده بودند!!! از خوردن حتی یک قاشق نیزناتوان بودم و باز به تکه های نان خشک بسنده کردم .عصر بار دیگر به اتاق بازجویی فرا خوانده شدم...........................................................

پس از بازجویی بار دیگر به سراغم آمدند و گفتند وسایلم را با خود بیاورم .ذهن هر انسان آزاد به فکر آزادی است من هم در آن لحظه مستثنا نبودم . درراهرو سلول بابک را باز کردند ،آری قرار بود با هم بمایم .لحظه برخورد دیدنی بود تا کنون هیچگاه چنین سخت همدیگر را در آغوش نگرفته بودیم با نگاههای شاد و باورنکردنی بر سرو پیشانی هم بوسه می زدیم چون می دانستیم دیگر با هم هستیم که هم درد تنهایی تسکینی بزرگی یافته است و هم بازجویی ها پایان یافته و هم آزادی

منتظر ماندیم تا آرش را هم بیاورند ولی هنوز.....

...................... .......................................

سید کوهزاد اسماعیلی

پی نوشت .

 کاملا خلاصه شده بود وبدون ویرایش شاید به وقتش این متن پر اشکال را اصلاح کنم.   

 

+نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت7:22توسط سید کوهزاد اسماعیلی |
ما هنوز ... بخش پایانی

"عید الله الأکبر، عید غدیر ثانی، عید الزهرا و عید الأئمه"

 با نگاه کردن به این عبارات چه چیزی به ذهن شما می رسد؟چه رویدادی نگارنده را چنین به وجد آورده که او با شور و شوق از آن یاد می کند؟

عید مبعث؟قربان؟فطر؟غدیر؟میلاد ائمه یا نه روز جمهوری اسلامی؟آغاز به کار نیروگاه هسته ای بوشهر؟! یا تولد آقای احمدی نژاد؟!

در واقع همگان در اشتباهید!

" عید الله الأکبر، عید غدیر ثانی، عید الزهرا و عید الأئمه" ،سال روز "هلاک ابن الصهاک عمر بن الخطاب" است که نویسنده آن را به" منتقم آل محمد علیهم السلام و همۀ شیعیان و محبین حضرت زهرا سلام الله علیها" تبریک و تهنیت عرض می کرده!!!!

اما بعد

بابا شجاع الدین ابولولوفیروز(پیروز نهاوندی)

نام اصلی او" فیروز"(پیروز) بوده ،کنیه اش "ابولولو" و لقب او به خاطر اقدامی که به ضم عده ای منحصر به فرد و شجاعانه می نموده به "شجاع الدین" معروف شد. اصلیت او" ایرانی" و زادگاهش شهر "نهاوند"بوده است. در جنگهای ایران و روم اسیر رومیان شده و بعدها در جنگ اعراب و رومیان در اسارت عربها در آمد و به عنوان اسیر جنگی در سهم "مغیره بن شعبه " قرار گرفته.!!! 

شاید این کوتاه ترین و در عین حال موثق ترین زندگی نامه فردی است در نهمین روز از ماه ربیع الاول سال ۲۳ ه.ق "عمر بن خطلب بن نفیل  خلیفه دوم " را به "قتل " می رساند. 

  این بحث نه ختلاف اهل تشیع و اهل تسنن بر سر خلافت حقه است ونه نوع رفتار عمر بن خطاب با ایرانیان ، بلکه تنها می خواهیم ببینیم از چه روست که برای" قاتل" خلیفه دوم-حق یا نا حق- چونان بارگاه و مقبره ای ساخته اند؟

دو پیر

زنده یاد دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب "بامداد اسلام" فصلی را به برسی احوال "ابوبکر صدیق" و "عمر بن خطاب" اختصاص داده و از آنان با عنوان "دو پیر" یاد می کند.همه ما ازتعلق دکتر زرین کوب و هم فکران او به ایران-در تمام جوانب-آگاه هستیم . ومی دانیم که در زمان خلیفه ثانی بود که اعراب به ایران حمله کردند و...اما در کتاب چونان محترمانه از این "دو پیر" یاد می شود که انسان در شک فرو می رود که آیا به واقع نویسنده این کتاب همان ایران گرای نامی است؟از بی طرفی آن شاد روان این نکته را آموخت که بدون دخالت دادن برخی از اعمال انسانها می توان در مورد آنها قضاوت منصفانه کرد.

"عمر بن خطاب" با تمام خوبی ها و بدی هایش از صحابه(یاران) پیامبر بود.اگر چه به ایران لشکر کشید اما او بود که فلسطین را آزاد کرد،اگر چه نوع رفتارش تعجب بر انگیز است اما حتی با خانواده اش نیز چنین می کرد و بسیاری از خدمات دیگر به اسلام در زمان او صورت گرفت.این که او در برخی از رویداد های ابتدای اسلام نقش منفی- البته با دیدگاه ما شیعیان- بازی می کرد نباید ما را به پرتگاه تعصب کور بیندازد و از جایگاه ادب و احترام دور کند.

این بقعه؟!!!

در سفری نوروزانه به کاشان متوجه این شدم که در تمام شهر تابلو ها راه بقعه ی "ابولولو" را به بازدید کنندگان نشان می دهد و برای بازید و به ضم آنان "زیارت" فرا می خواند و مایع تاسف و تعجب آن است که سازمانهای دولتی و حکومتی مانند شهرداری کاشان و اوقاف نیزاز این اقدام حمایت می کنند و با ساختن آن چنان مقبره ای که به انواع کاشی کاری ، گچ بری ، و آن  مناره ، گنبد این حمایت نابخردانه را عملی و علنی کرند.در نهم ربیع الاول یعنی یک روز پس از ایام خود ساخته"محسنیه" به این بقعه می روند و با تجملات و خرافات و حماقت عنان گسیخته مراسم "عمر کشان "را به اجرا در می آورند.

اصولا"فیروز ابولولو" در کاشان چه می کند؟ کسی که خلیفه را در مسجد مدینه کشته است چگونه می تواند به کاشان بیاید؟چرا این همه سال خبری از این به اصطلاح زیادتگاه نبود؟ در زمان کنونی و با این هجمه اعتراض اسلامی چرا این زیادتگاه خود ساخته همجنان پا بر چاست؟

جالب آنکه در ایام مراسم منحوس" عمر کشان" ناگهان این بقعه تعطیل می شود! اما در کنار بفعه نوشته می شود "به علت تعمیرات" بسته است در حالی که اثری از تعمیرات نبودکه هیچ! با استقرار نیروی انتظامی حتی اجاره عکسبرداری هم داده نمی شد!

امام علی به نیکی می گوید که " آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه را که برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند"

آیا اگر بنیادگرایان اهل سنت (سلفی ها) که اصولا شیعیان را انسان نمی دانند و آنها را "رافضی" می پندارند که خونشان حلال است ، بیایند برای "ابن ملجم مرادی" ، "شمر بن ذی الجوشن" ،"سعد بن ابی وقاص" و...بقعه و بارگاه بسازند و آنها را "رضی الله عنه " بنامند به واقع ما شیعیان چه می کنیم؟

آیا جز این است که معترض می شویم و خواستار پایان دادن به رفتار شده و اگر عقلی هم در بدن نباشد با انتحار خود حرکتی می کنیم!

 

در تاریخ از "فیروز ابولولو" یاد شده کسی سختی چندین ساله اسارت و بردگی را به تن بخرد ؛ و مورد تحقیر و توهین قرار گیرد و هر جا هم که اعتراض می کند تنها "هیچ" می شنود.از نگاه یک فرد بیرونی با او می توان" احساس همدردی " کرد اما به واقع او یک "قاتل" بود، کسی که "حق حیات " یک انسان را از او سلب کرد و خواسته یا ناخواسته موجب پدید آمدن چنین بلوای شد.

اینها همه گفته شد! اما از این مطالب یک نکته مهم بدست می آوریم و آن مهم چیزی نیست جز آنکه بخاطر داشته باشیم هنگامی که عطار نیشابوری "هفت شهر عشق "خود را می پیماید و" ما هنوز" در این گرداگرد شهر فانوس در دست گرفته و " همچنان اندر خم یک کوچه "سرگردانیم

حال باید دانست فرق ما و عطار!!!

در باب "انسجام اسلامی "باز هم خواهم نوشت اما مطالب دونباله دار آن هم در وبلا گ چندان صورت خوشی ندارد به همین دلیل به تناوب سری به این موضوع خواهم زد تا همچنان امیدوار باشم که مسلمانان نه دررویا بلکه در واقعیت نزدیکی خود را به دست بیاورند.

 

سید کوهزاد اسماعیلی

 

    

 

+نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت9:21توسط سید کوهزاد اسماعیلی |